|
|
|
|
|
می روم به کجا؟نمی دانم...............
رفتم مگو بیوفا بود مگو بی خداحافظی رفت. مگیر از کس سراغ من نیا دیگر به باغ من. خداحافظ ای مهربان................. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت 10:17 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
عاشق شدن سهل است و وفادار ماندن مشکل مردمان چه ساده عشق را هوس نامند و هوس را عشق گر می توانی خوب باش که بد بودن آسان است. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 20:52 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
روز و شبم آرزوست، دیده به دیدار دوست
جنت و باغ بهشت ، دیدن روی نکوست بخت و مرادم به بار، گمشده یارم کنار نیک و به کام است عمر،یار مرا روبروست هیچ مگو نزد ما ، از سخن زهد و شیخ چون که مرا مذهبی است، زهد در آن آب جوست پند بر عاشق مگوی ، عقل ز عاشق مجوی کوی محبت ببین ، عقل چه بی آبروست یار چنین مهربان ، نیست دگر در جهان سینه ی من بیقرار ، از غم هجران اوست مست و پریشان شود ، خلوت و کنجی رود هر که نظر می کند ، بر رخ زیبای دوست رونق بازار عشق ، روز به روزش فزون مجلس ما را هنوز ، عشق در آن گفتگوست از دل هادی شنید ، گوش من این نغمه را دیده به دیدار دوست ، روز و شبم آرزوست |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 21:49 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب ای جان هوس دیدن رویت دارم
شوق دیدار تو دارم که تویی دلدارم کار دنیا همه پوچ است و معما، لیکن من خریدار تو بودم تو شدی بیزارم به تحمل همه کاری شود آسان، آخر چه کنم نیست مرا طاقت هجر از یارم هر چه کردم که نگویم غم دل را به کسی عاقبت کرد عیان راز دلم رخسارم عشق دلدار چو افتاد به جان ، گریانم خون و اشک است به چشمان و دو چندان زارم یاد یارم غم عالم همه بر من داده بی تو خواهم که دل زار به غم بسپارم امشب از چشم سیاهت نظری می خواهم که ز جادوی نگاهت همه شب بیدارم هر چه دارم به فدای خم زلف سیهت هادیا ، نیست به جز اشک کسی غمخوارم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387ساعت 20:59 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی خواهم به جز یارم ، کسی آید به دیدارم
به تنها بودنم بهتر ، که بینم غیر دلدارم هزاران ره بپیمودم کنم مقصود را پیدا شدم گمراه و سرگردان و دل بر درد بسپارم ربود از دل قرارم را ، به یک لبخند سحر آمیز از آن روز است دلتنگم ، پریشان حال و بیمارم ببار از ابر چشمانت ، شراب تلخ و جانسوزی که می خواهم فنا سازم ، همین احوال هشیارم جهان عشق است و دل دادن ، دل از دستم ربود عشقت ز عشق اینک فقط یادی ، بود در سینه ی زارم ز خاکم مهر می روید ، ز روحم عشق می بارد سراپا مهر و عشق هستم ، که من یاری وفادارم تو آن ماهی که تنهایی ، به نزد ما نمی آیی من آن خار پر از دردم ، کنار گل به گلزارم ز هادی ناله ای هر شب ، رود در گوش محبوبش که داند یار بد پیمان ، هنوزش دوست می دارم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 4 مرداد1387ساعت 22:53 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
زنده کردی در خیالم ، یاد یارم ، ای بهار
از فراق نازنینم ، بیقرارم ، بیقرار رفته بود از خاطر من ، یاد باغ و بوستان اینک ای گل در کنارت ، ماندگارم ، ماندگار ای سعادتمند عاشق ، غم رها کن زین بهار چون که سوی شهر شادی ، رهسپارم ، رهسپار از من ای جان ، جان چه خواهی ، جان من در دست یار اختیارم دست دلدار است و من بی اختیار غم ندارم ، غم نخواهم ، شادم از دیدار دوست در کنار من نشسته ، غمگسارم ، غمگسار با گدایی شاه گشتم ، وه چه زیبا شد جهان در دیار عشق یارم ، شهریارم ، شهریار چون که رفتی از کنارم ، شد جدا از من نشاط تار و تاریک است بی تو ، روزگارم ، روزگار با صداقت نام نیکو ، از تو می ماند به جای هادیا ، نامت نکو شد در تمام این دیار |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 13:25 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
من دوست می دارم ترا، جانم به قربانت، ندا
هر چند گشتی بی وفا ،جانم به قربانت ، ندا غیر از جفا بر من دگر ، چیزی نکردی همسفر با این همه جور و جفا ، جانم به قربانت ، ندا در خلوتم جز یاد تو ، دیگر نمی باشد کسی پایان ندارد ماجرا ، جانم به قربانت ، ندا من را گنه غیر از وفا ، دیگر نمی دانم چه بود باشی جدا از من چرا ؟ جانم به قربانت ، ندا از جسم من گر جان رود ، مهرت به دل باقی بود آخر روم بی تو کجا؟ جانم به قربانت ، ندا گفتم مرو جانم تویی ، گفتی برون کن جان ز تن خواهم بمیرم زین بلا ، جانم به قربانت ، ندا درمان دردم وصل تو ، حسرت به دلم باشم بیا تنها تو با من آشنا ، جانم به قربانت ، ندا جانم بدی جانان شدی ، دینم بدی ایمان شدی آتش به جانم شد به پا ، جانم به قربانت ، ندا هادی شده مجنون تو ، با او بمان لیلای خوب بر عشق تو شد مبتلا ، جانم به قربانت ، ندا مجنون و فرهادت منم ، لیلا و شیرینم تویی این عشق هم گردد فنا ، جانم به قربانت ، ندا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت 21:17 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
من نظر باز و هوسران و غزلخوان هستم مطربی غمزده و شاعر هجران هستم شهره در شهر به دلداری دلدار شدم عاشق و مست و خراب از غم جانان هستم کی شود بینمت ای یار که در دام منی؟ که من افتاده به دام تو و ویران هستم گره از زلف گشودی و اسیرم کردی دیر گاهی است بدین درد به زندان هستم منم آن شیفته و باخته دل در ره دوست جام صبرم شده لبریز و پریشان هستم عهد بستم که وفادار تو باشم همه عمر عمر بگذشت و هنوزت سر پیمان هستم گریه ی سرد و جگر سوز و پر از درد مرا هر که بشنید بگفتا که به پایان هستم جاودان شد به وفاداری یاران ، هادی من گدا بودم و اینک شه و سلطان هستم منم آن شاه که نزدت چو گدایی باشم امر فرمودی و من گوش به فرمان هستم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت 11:31 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
مانند ماه آسمان ، رویت درخشد در جهان این روی زیبا را دگر ، سارا مکن از من نهان تنهای تنهایان منم ، رسوای شیدایان منم زیبا و بی همتا تویی ، اندر جهان یکتا تویی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 19:7 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق و محبت بقاست ، باقی دنیا فناست شادی و ماتم گذشت، عشق و محبت بجاست چند دهی پند من ، گفته برون کن ز عشق غیر سخن در فراق ، صحبت دیگر خطاست دولت بیدار عشق ،خفته و خاموش گشت عشق در این عهد بد، ماتم و رنگ و ریاست گشته نصیبم ز عشق، ناله و فریاد و اشک در غم هجران دوست،یار و امیدم خداست عشق به هجرم رساند، هجر به خاکم نشاند خاک وفادار ماند، عمر سیاهی مراست صبر نشاید نمود ،بر رخ زیبای دوست سنگدل و بی وفا ،خوشگل و پر ادعاست مصلحت عشق بود، دوری و ترک از نگار عاشق صادق کسی است، مصلحت خود نخواست از غم دلدار و یار ، آمده ام زین دیار تشنه ی دیدار دوست، دشت دلم نینواست عشق به دادم برس غم ز دلم وارهان خسته ز بودن شدم ،شادی از این دل جداست عمر و جوانی بر آب ، دیدن یاران سراب خانه ی عشقم خراب، سینه چو ماتم سراست آنهمه غوغای دل ، گشته خموش از فراق شورش چشمان دوست، بر همه عالم بلاست حور و پری شد خجل ، ماه و ستاره نهان بس که نکو گشته ای ، ناز تو بر ما رواست هادی گمراه عشق، گوش کن و پند گیر باز وفادار باش ، مهر و وفا کیمیاست |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 22:15 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
ما خرابیم و خرابات شده جای خراب ما سرابیم و همه تشنه لبان سوی سراب عمر من در غم و دوری بگذشت ای دلدار زندگی بی تو برایم شده چون نقش بر آب رفته بودی که مرا بخت به خوابم می برد بخت من بی تو نگارا برود باز به خواب به تماشای رخ خوب تو باز آمده ام چه نهان می کنی از من رخ خود پشت نقاب از همان روز که دیدم تو رقیبم خواهی شده بیزار و پریشان دلم از اهل تراب بی وفا یار چنان زار و پریشانم کرد که جهان در نظرم گشته همه رنج و عذاب در خرابات وجودم همه اعضا ، هشیار من خراب از رخ زیبای تو گشتم ، نه شراب کس نپرسید مرا ناله و اندوه از چیست؟ کس ندانست چه دردی جگرم کرده کباب در مناجات و ملاقات خرابات وجود هادیا، صحبت و گفتار برون کن ز حجاب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 22:22 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
ز عالم می توان بگذشت و از دلدار نتوانم دمی بی دوست بودن را ،توانم نیست میدانم قسم جانا اگر روزی ، جدایی بین ما افتد به یک ساعت گلی خندان،نماند در گلستانم چنانت مهر در دل شد،مثال جان و جسم وتن نماند جسم چون بی جان،منم جسم و تویی جانم به مردن هم نخواهد شد برون از دل خیال دوست که در دنیای دیگر هم ، به یاد دوست می مانم اگر بختم کند یاری،که یک شب با تو بنشینم غم هجران و تنهایی و دلتنگی بسوزانم بیا جانم بقربانت که مشتاقم به دیدارت نمی دانی مگر جانا ، ز هجرانت پریشانم زنم فریاد از این دنیای بی بنیاد و نا آباد ز دست خلق ای دنیا ، گریزانم گریزانم نمی گویم به کس رازم ، که کس محرم نمی بینم بیا هادی که خواهم گفت، ترا از درد پنهانم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387ساعت 22:26 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
شور و نشاطی به پاست،مجلس مهر و وفاست روشنی و شمع جمع،یار نکو روی ماست بوسه طلب می کنیم،از لب شیرین دوست وه،که چه نیکو شبی است،شب شب پر ماجراست هر که در این جمع نیست،عمر تباهش شود شادی و شور و نشاط،درد و غم از ما جداست ما همه دلداده ایم،عاشق و دیوانه ایم زاهد خلوت نشین ، عمر تو هم بر فناست جمع پر از خوبروی ، از سخن وصل گوی قاصدک نیک گوی ، آن بت زیبا کجاست؟ ساکت و خاموش شد ،ناله و اندوه دل امشب و باقی عمر ، وصل مرا آشناست از تو سخن گفته ام ، ای همه هستی من چون تو نباشی به شهر،صحبت من نا رواست هادی و شادی ببین، خنده به لب همنشین در دل غمگین او ، شادی و شوری به پاست |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 18:54 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
من در این شهر به دیدار نگار آمده ام از خزان بهر تماشای بهار آمده ام طاقت دوری و هجران به دلم نیست دگر بهر دوری ز فراق و شب تار آمده ام خویش دارم غم دلدار و غمین می باشم شاد باشم که به دلداری یار آمده ام گر من از راز دلم با تو سخن می گویم گفتم از بهر وفا بر دل زار آمده ام خواهم اندر سر کویت بدهم جان امشب مست عشق هستم و بی دوست خمار آمده ام بی سبب نیست مرا صحبت هجران و فراق گل به بستان شده پزمرده و خار آمده ام نازنینا چه کنم با غم هجران و فراق؟ تاب دل رفت و بدین شهر قرار آمده ام گفتم هادی تو در این شهر غریبان چه کنی؟ گفتی از درد و غم یار و دیار آمده ام |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 20:47 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام به همه ی دوستای گلم ایشاالله که همتون خوب و خوش و سلامت باشین امروز 15 خرداد تولدمه امروز 24 ساله شدم پس این دوستای گلم کجان که تولدم رو بهم تبریک بگن. راستی این عمر چه تند تند میره تا چشم به هم میزنی یه سال می گذره. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 18:38 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
عمر به پایان رسید ، وصل ترا دل ندید شور جوانی برفت ، موی ز غم شد سپید حاجت دل وصل بود ، دل ز فراقت سرود عشق تو تابم ربود ، چون که شدی ناپدید طوطی هوشم خموش،بلبل عشقم به هوش عشق چو آمد میان ، عقل ز مغزم پرید چور و جفایت خطاست،مهر و وفایت کجاست بس که به من جور کرد،قامت عشقم خمید دل ز فراقت گریست ،فرصت دیدار نیست روی نکویت چو دید ، آتش اشکم دمید عمر تلف می شود ، بی تو به سر چون رود سینه ی من چند درد ، بهر وصالت کشید مونس شبهای تار ، مهر به قلبم گذار مست شده روزگار ، نام ترا چون شنید هادی و غم همنشین،اشک نهانم ببین وصل ترا دل ندید ، عمر به پایان رسید |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 22:40 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه بگذار زبانت در اختیار و مطیع تو باشد نه تو در اختیار زبانت باشی. وای بر آن کس که رعیت زبانش هست و زبان بر او حاکم. زیرا همیشه باید تاوان سخنهای بیهوده خویش را دهد و پشیمانی نصیبش خواهد بود. نیک بخت باشد آن کس که بر زبانش حاکم است چون سخنش بجا و خریدارش بسیار است و از گفته خویش ابراز ندامت نکند. آدم کم گو سخنش نیکو و آدم پر گو سخنش عبث و بیهوده و نا رواست. ابتدا اندیشه کن و آنگاه سخن گو نه اول سخن گویی و بعد درباره آن بیاندیشی. عاقل هر سخن را به جای خویش می گوید و در جایی که باید هیچ نگوید خاموش ماند اما جاهل به هر جا هر سخنی گوید و این است نشان جهالت. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 20:44 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
من بنده ی عشق هستم ، از عشق چنین مستم هشیار نخواهم شد ، با عشق چو پیوستم ای حاکم این دنیا ، بر حال من شیدا یک دم به وفا بنگر ، چون عهد وفا بستم معبود تویی یارا ، مقصود تویی یارا گر کفر و گنه باشد ، من غیر تو نپرستم پایان غم انگیزی ، دارد دل پاییزی دانم که نکو یارم ، جز غم ندهد دستم بگریزی و بشکستی ، عهدی که به دل بستی سوگند وفاداری ، من خوردم و نشکستم یک عمر جفا کردی ، با غیر وفا کردی اکنون که شدم تنها ، از دام جفا جستم عمرم به شکیبایی ، بگذشت و به تنهایی شادم که در این مدت ، از دوست که نگسستم در عشق و جنون یارا ، بیگانه منم تنها در خلوت و تنهایی ، با یاد تو بنشستم امروز ترا پندی ، دادم که به دل بندی هادی همه عمرت گو ، من بنده ی عشق هستم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 12:40 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
امیدم هست تا روزی ، بود با دوست پیوندم اگر محروم دیدارم ، دو چندان آرزومندم قمار عشق و دل دادن،شکست و برد میدارد شکستم در ره عشقش،ولیکن باز خرسندم روید ای دوستان من هم بمانم چون اسیر هستم ندارم راه آزادی،که دست یار در بندم غم هجران و دلتنگی ، کشیده دل به ویرانی بر این احوالم ویرانم، گهی گریم گهی خندم قسم خوردیم ما روزی ، نباشد بین ما دوری شکستی عهد و سوگندت، دل از عالم همه کندم گناهی جز وفاداری ندارم با تو ای دلدار پدر روز و شبم گوید، که من نا خلف فرزندم پدر پندم دهد هر شب، رها کن این بت زیبا خجالت میکشم گویم، پدر دیگر مده پندم نشاید گفت تا هادی ، شود نومید در وصلت بیا یارا که در دنیا ، نیابی کس به مانندم
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 23:30 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
بیش از این صبر ز این روی نکو نتوان کرد تا به کی راز نهانخانه ی دل پنهان کرد سخن عشق بباید که ز عاشق بشنید عاشقان را به جهان عشق چنین حیران کرد ماهرویان جهان را که وفا بر کس نیست خوبرویی دل خندان مرا گریان کرد طاقتم نیست بمانم دگر از دوست جدا که غم هجر و فراقش دل من ویران کرد عشق سلطان جهان را به گدایی انداخت به دگر روز گدا را به جهان سلطان کرد اینهمه جور جفا ، غصه و ماتم با درد به من آن یار جفا کرده ی بد پیمان کرد نتوانم سخن از وصل بگویم، ای دوست که مرا عاشق و شیدا به جهان ،هجران کرد هادی ار خلق جهان خسته و غمگین باشد که نگاری غم دنیا به دلش چندان کرد
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 23:20 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
ما ز تنهایی به تنها می رویم تاب دل رفت و شکیبا می رویم صبر ما لبریز شد در هجر یار یار سنگین دل به خارا می رویم گشت ویران روز وصل دوستان غم رها کن چون ز دنیا می رویم زندگانی تشنه کرده ست جان ما تشنگان ما سوی دریا می رویم طی نمودم کنج خلوت عمر خویش تا به دیدار احبا می رویم عاشقان را از دهان باید شنید جز دیار عقل هر جا می رویم فکر این دنیا ز یادم رفته است عاقبت چون سوی بالا می رویم در خیال وصل محبوبیم هنوز زین حقیقت بهر رویا می رویم هادی امروز از جدایی گو سخن صحبت وصلش به فردا می رویم
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 14:6 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
چشم و رویت به نکویی که ندارد همتا چون ندیدست کسی چون رخ تو در دنیا بس بتان را که بدیدم به حقیقت گویم من ندیدم همه عمرم چو تو کس را زیبا می گریزم به نهانخانه ی عشق از دستت چون بمانم نرسد دل ز غمت بر فردا تا قیامت نکند بر همه کس دیداری هر کسی را که شبی با تو بماند تنها هر چه گویم نتوانم که کنم وصف ترا حور را آدم عاقل نبرد در رویا سینه ای دارم و بسیار غمش می باشد توبه ای نیست مرا چون ز خیالت یارا تار زلفت ندهم بر همه عالم به خدا هادی از عشق تو در مهر و وفا شد یکتا عاشق آن است که گر یار بخواهد جانش ذره ای ترس نباشد به دلش یا پروا ماه تابان یارا حدیث رویت ماند به ماه تابان شمعی به محفل ما خورشید جمع یاران افسانه ساز دلها گشته اسیر رویا اینک به دل ندارد دیگر خیال جانان من جز خیال یارم یادی به سر ندارم اشکم ز دیده ماند چون سیل در بهاران باچشم دل نظرکن معشوق خویشتن را چون عشق لا ابالی اکنون شده فراوان روشن کند جهانم ظلمت برد ز جانم این عشق آسمانی هر دم به روزگاران ما را شراب چشمت مستی دهد نگارا مستان بی گناه را بی جرم برده زندان چشمت سیاه و زیبا سروی بلند و رعنا لب با دهان تنگی دردت نشسته بر جان وصف جمال خوبت در شعر من نگنجد گو یک سخن به هادی چون بی توگشته ویران |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 12:28 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
بوسه خواهم که دهد بر من مسکین و فقیر نه مرا در قفس عشق بگرداند اسیر جانم از هجر و فراقش به لب آمد ،چه کنم دل ز دنیا و فلک ،هر چه که باشد شده سیر بیش از این نیست مرا طاقت دوری ز نگار تو اجل باز بیا عهد مرا هم بپذیر طلب بوسه کنم از لب یارم ،ندهد تا لبش در نظر من بنشیند به ضمیر او که با ما شده شاگرد در این مکتب عشق به چنین روز نشاید به سر ما چو دبیر تو که باشی که بیایی به خیالم شب و روز روز و شب چون دل ما را ز غمت نیست گزیر بهر وصلت بدهم جان و دلم را به خدا جان و دل بهر وصال تو متاعی است حقیر بت فراوان به جهان هست و نکو روی ولی چون تو ای دوست ندیدم به همه خلق نظیر با همه جور و جفا دوست ترت می دارم هادی آن نیست که دست از تو کشد ،ماه منیر |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 13:34 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
بیا سارا بیا سارا که تنهایم در این دنیا ّهمه یاران من رفتند و من ماندم تک وتنها میان ما اگر دریا، محبت همچنان باقی که خواهم یار من باشی تو ای سارای بی همتا ندیدم من رخ ماهت ولی دانم که زیبایی چه مشتاقم به دیدارت که بینم آن رخ زیبا کمان ابروانت می زند تیری به جان من رخت زیباتر از ماه است و لب شیرین تر از حلوا دو چشم مست و میگونت،خمارم می کند هر شب به یادت اشک می ریزم،خیالت در همه اعضا دل و جانم محبت را مقدس داند و زیبا ندارد بی محبت چون جهان آدمی معنا جوانی را هدر دادم ،به پای عشق دلدارم کجا خواهد رسید آخر ،که این غوغای بی فردا تو سارایی و من هادی، تو آن سویی و من این سو به دیدارم دگر باری،بیا سارا بیا سارا تقدیم به دوست بسیار گلم: سارا |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 13:48 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
پیش نادان سخن از علم نگوید دانا |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 22:7 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
خوشتر ز زندگانی دیدار یار باشد دل را ز درد دوری زاری که کار باشد گر وصل دوست خواهی هجران ببایدت دید درمان درد عاشق با انتظار باشد هر کس وصال بیند خندان و شاد باشد چشمان ما ز هجران گریان و زار باشد در هر نگاه مستت بینم شراب تلخی از خمر روی ماهت زاهد خمار باشد در کوی و شهر یارم آمار او بگیرم عاقل کسی نبینم مجنون هزار باشد فرهاد عشق شیرین مجنون روی لیلی افسانه و فنا شد عشق استوار باشد عاشق چنین پریشان از دست یار باشد خون از دو چشم عاشق چون لاله زار باشد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 15:51 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
دولت عشق پایدار ،صحبت عشق ماندگار |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 22:57 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
باز آمدی اما چه سود حالا که عمرم سر رسید پوسیده و افسرده ام بر سر بود برف سپید گفتم بیا تا جان دهم در پای تو جانان من گفتی نمی خواهم ترا مهرت ز جان من رمید گفتم بیا ای نازنین مهرت ز چشمانم ببین در چشم من اشک است و خون گفتی که مرغ دل پرید گفتم مرو با من بمان جانم زتن بیرون مکن رفتی و من تنها شدم عمرم ز چشمانم چکید یک عمر تنها در قفس ماندم به دور از هر هوس مردم ولی در یک نفس قلبم صدایت را شنید دیر آمدی عشقت ز دل بیرون بگشت و پا ز گل آن دم گذشت ای یار من قلبم ز عشقت می طپید این یار را باید رها می کردی هادی ابتدا وصلش نمی باشد روا حالا که عمرت سر رسید فراق هر جا که روم تو در کنارم با یاد تو سخت بیقرارم هر جا نگرم ترا ببینم از دیدن خویش شرمسارم هجران تو درد بر دلم داد با درد گذشت روزگارم یک عمر فراق یار دیدم عمری به فراق رستگارم یک عمر فراق و بیقراری پس کی به وصال دل سپارم؟ هجران ز دلم رود چو یک شب با دوست اگر سحر سر آرم بگذار ز هجر روی ماهت بر بستر مرگ سر گذارم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 12:37 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
رفیق خوب و یار مهربانی به وقت غم بیرزد بر جهانی اگر روزی به تنهایی بمانی تو آن دم قدر یار خوب دانی خیلی وقت بود چیزی آپ نکرده بودم چون نه وقتشو داشتم نه حالشو. خوب این دو بیتی رو تقدیم میکنم به هر چی رفیق خوب و با مرامه.ای خدا یا رفیق بهم نده یا اگه میدی خوبشو بده.خیلی مخلصیم آخدا. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 12:28 توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
به کرشمه ای ربودی دل و دین و عقل و هوشم همه سعی من همین شد که بر آتشت نجوشم به هزار مکر و حیله دل من ز سینه بردی شده دل غریب عشقت سخنی بگو که گوشم همه شوق و شور و حالم که به دیدنت بیایم چه کنم نمی توانم غم دل ز تو بپوشم شود ای خدا که بوسم لب لعل آبدارش که دگر ز راه عشقش همه راه را نکوشم شده مست و بیخود از خود ز نگاه دلربایش نروم ز کوی یارم که شراب عشق نوشم من و شمع و اشک و آهی شب درد وبیوفایی تو سخن بگو ز دردت که دگر نمی خروشم زوفا چه بی وفایی که جفافزون بداری نبود روا سکوتم چه کنم دگر خموشم
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 8:34 توسط هادی
|
|
||